تبلیغات
ایرانیان - جنگ احد
ایرانیان
چو ایران مباشد تن من مباد

سال سوم هجرت و جنگ احد

به ترتیبى كه گفته شد قرشیان تصمیم گرفتند با تمام قوا و تجهیزات خود به مسلمانان حمله كنند و خیال خود را از این خطر سختى كه عظمت و زندگانى آنها را تهدید به نابودى مى‏كرد آسوده سازند.ابن هشام مى‏نویسد:صفوان بن امیه به ابو سفیان پیشنهاد كرد تمام اموال تجارتى را كه پیش از جنگ بدر به مكه آمده بود،صرف خرید اسلحه و تجهیزات جنگى كنند و این پیشنهاد پذیرفته شد و از سوى دیگر براى تهیه افراد و سربازان جنگى از تمام قبایل اطراف مكه مانند بنى كنانه و مردم تهامه نیز كمك گرفتند و حتى افراد مؤثرى چون ابو عزة شاعر را كه در جنگ بدر اسیر شده بود و با تعهد به اینكه كسى را بر ضد اسلام و پیغمبر مسلمانان تحریك نكند آزاد شده بود،با خود همراه كرده و با اشعار حماسه‏اى كه گفت مردم را به جنگ با مسلمانان تحریك كرد و بدین ترتیب روزى كه لشكر قریش از مكه حركت كرد سه هزار مرد شمشیر زن كه دویست اسب و سه هزار شتر و هفتصد مرد زره پوش با خود داشتند،در نقل دیگر با سه هزار سوار و دو هزار پیاده نظام حركت كردند.

و براى اینكه سربازان را در وقت جنگ بیشتر به انتقامجویى و دلاورى تحریك كنند گروهى از زنان را نیز همراه برداشتند تا به خاطر دفاع از آنها هم كه شده در میدان جنگ بیشتر پایدارى كنند،گذشته از آنكه مى‏خواستند حماسه‏سرایى و خواندن سرودهاى جنگى زنان با آهنگ مخصوصى كه دارند سبب تهییج بیشترى براى سربازان گردد و با اینكه جمعى از قریش با بردن زنان مخالف بودند ولى نظریه‏طرفداران حركت آنها مورد تأیید قرار گرفت و به گفته مورخین پانزده زن نیز همراه لشكر قریش حركت كرد.

در میان آنها زنى كه از همه بیشتر براى رفتن اصرار داشت و جنب و جوش به خرج مى‏داد و پاسخگوى مخالفان حركت آنها بود«هند»همسر ابو سفیان بودـكه بعدا به هند جگر خوار معروف گردیدـو چون پدر و برادر و فرزند و عمویش در جنگ بدر كشته شده بودند بیشتر از دیگران تشنه انتقام بود،و هم او بود كه در جنگ احد با پولها و جواهرات و وعده‏هایى كه به«وحشى»داد سبب قتل حمزهـعموى پیغمبرـگردید.

در مدینه

رسول خدا(ص)آن روز به محله قبا آمده بود و داشت از مسجد قبا خارج مى‏شد و تازه مى‏خواست سوار بر الاغ مخصوص خود گردد كه پیكى راهوار از راه رسید و شتابانه پیش آمد و نامه‏اى سربسته به دست آن حضرت داد.

نامه راـچنانكه گفته‏اندـعباس بن عبد المطلب عموى پیغمبر كه در مكه به سر مى‏برد و در سلك بت پرستان زندگى مى‏كرد بدان حضرت نوشته بود و از تصمیم قریش و حركت آنان و عده جنگجویان و سایر خصوصیات لشكر آنها،رسول خدا(ص)را مطلع ساخته بود.

پیغمبر به شهر آمد و یكى دو نفر را به سوى مكه فرستاد تا وضع لشكر قریش را از نزدیك گزارش دهند آنها نیز لشكریان را در نزدیكى مدینه دیدار كرده و آنچه را دیده بودند به پیغمبر گزارش دادند و رسول خدا(ص)گزارش آنان را با آنچه عباس بن عبد المطلب نوشته بود یكسان دید.

براى مقابله با آنها و تدبیر كار،پیغمبر(ص)دستور داد مردم مدینه در مسجد اجتماع كنند و آراء و پیشنهادهاى خود را بیان كنند،خود آن حضرت و جمعى از بزرگان و سالمندان و از آن جمله عبد الله بن أبى طرفدار ماندن در شهر و قلعه‏دارى بودند و معتقد بودند كه جنگ در داخل برج و باروى شهر و در پیش روى زن و فرزند شكست ناپذیر است و مردان و سربازان در چنین موقعیتى تا پاى جان و با تمام نیرو و توان مى‏جنگند،اما گروهى از جوانان پرشور كه در جنگ بدر حاضر نبودند و مى‏خواستند غیبت خود را در آن روز تلافى كنند و برخى دیگر از آنها كه منظره بدر را دیده بودند و خیال مى‏كردند هیچ نیرویى بر آنها چیره نخواهد شد و از طرفى ماندن در خانه و حصار را براى خود نوعى سرشكستگى و زبونى و خوارى محسوب مى‏كردند،به خارج شدن از شهر و جنگ در میدان باز اصرار و پافشارى داشتند و سرانجام هم نظریه این دسته غالب گردید و رسول خدا(ص)نیز به خانه آمد و زره جنگ به تن كرده از شهر خارج شد.

هنگامى كه پیغمبر(ص)از شهر خارج شد هزار نفر مرد جنگجو همراه آن حضرت بود ولى مقدارى كه راه رفتند عبد الله بن أبى با سیصد تن از همراهان خود به بهانه اینكه با نظر او مخالفت شده از بین راه برگشتند و پیغمبر خدا با هفتصد نفر به سوى احد پیش رفتند.

«احد»نام جایى است در یك فرسنگى مدینه كه یك رشته كوه،آن قسمت از بیابان را با بیابانهاى دیگر از هم جدا مى‏سازد.

لشكریان قریش قبل از آمدن مسلمانان در آنجا موضع گرفته و آماده جنگ انتقامى خود شده بودند،هنگامى كه رسول خدا(ص)بدانجا رسید لشكریان خود را طورى ترتیب داد كه كوه احد را پشت سر خود و دشمن را پیش رو قرار دادند و هر دو لشكر آماده جنگ گردیدند.

پیوستن چند تن از مسلمانان به رسول خدا(ص)و نمونه‏اى از جانبازى آنان و تربیت اسلام

روزى كه پیغمبر(ص)به سوى احد حركت كرد روز جمعه بود و جنگ در روز بعد یعنى روز شنبه واقع شد،افرادى بودند كه به واسطه گرفتاریهاى داخلى در آن روز نتوانستند همراه مسلمانان به احد بروند ولى از آن شور و عشق بى‏حدى كه به شهادت و جانبازى در راه دین و دفاع از رهبر عالى قدر اسلام داشتند روز دیگر،صبح زودخود را به احد رسانده و در میدان جنگ نیز بى‏باكانه به دشمن حمله كرده و پس از دلاوریها و شجاعت و پایدارى خیره كننده خودـدر اثر نافرمانى برخى از جنگجویان از دستور رسول خدا به شرحى كه پس از این خواهد آمدـاینان به آرزوى دیرینه خود یعنى شهادت در راه دین نایل شدند.

عمرو بن جموح

از آن جمله عمرو بن جموح بود كه پیش از این در داستان اسلام مردم مدینه نام او را ذكر كرده و كیفیت اسلام او را بیان داشتیم،این مرد با اینكه از یك پا لنگ بود و بسختى راه مى‏رفت و طبق قانون اسلام از جنگ و حضور در میدان كارزار معاف و معذور بود اما از آنجا كه سخت عاشق شهادت و جانبازى در راه دین بود،فرزندانش نتوانستند جلوى او را از رفتن به احد بگیرند،وى كه چهار پسر بزرگ داشت و هر كدام سربازى دلیر براى اسلام و از مدافعان فداكار رسول خدا(ص)بودند پس از رفتن فرزندانش آماده حركت به سوى احد گردید،اقوام و بستگانش جلوى او را گرفته و بدو گفتند:

ـتو مردى لنگ هستى و از رفتن به جنگ معذورى،و از سوى دیگر فرزندانت را به جنگ فرستاده‏اى،و بدین ترتیب خواستند،مانع حركت او شوند،اما عمرو به این سخنان قانع نشده بدانها گفت:

ـمگر ممكن است آنان به بهشت روند و من پیش شما بنشینم؟

همسرشـكه هند دختر عمرو بن حرام بودـگوید:در آن حال او را دیدم كه به خانه آمد و لباس جنگ پوشیده به راه افتاد و هنگامى كه مى‏خواست از در خانه بیرون برود سر به سوى آسمان بلند كرده گفت:«اللهم لا تردنى الى أهلى»!

[پروردگارا مرا پیش خاندانم باز مگردان!]

این را گفته و خود را به پیغمبر رسانید و عرض كرد:اى رسول خدا پسران و خویشان من مى‏خواهند مرا از سعادت جهاد در راه دین و شهادت باز دارند ولى من آرزو دارم كه با همین پاى لنگ در بهشت راه بروم!رسول خدا(ص)بدو فرمود:خدا تو را از جهاد معذور داشته،اما عمرو راضى نمى‏شد باز گردد تا آنكه رسول خدا(ص)رو به فرزندان و خویشانش كرده فرمود:

چرا مانع او مى‏شوید او را به حال خود واگذارید شاید خداوند شهادت را روزى او گرداند !

این سخن رسول خدا(ص)سبب شد كه كسى از حضور او در میدان ممانعت و جلوگیرى نكند و همان طور كه آرزو داشت در میدان جنگ شربت شهادت نوشید و این سعادت بزرگ نصیب او گردید.

و هنگامى كه هند،همسر او،به احد آمد و جنازه او را بر شتر بست تا به شهر مدینه بیاورد و مقدارى راه رفت ناگهان دید شتر از رفتن به سوى مدینه خوددارى مى‏كند و ایستاد و پیوسته سر خود را به سوى همان سرزمین احد برگردانده و باز مى‏گردد.

وقتى جریان را به رسول خدا(ص)گزارش دادند پیغمبر فرمود:شتر مأموریتى دارد!و سپس از همسرش پرسید:آیا عمرو در هنگام حركت چیزى مى‏گفت؟

عرض كرد:آرى در آن هنگام رو به قبله ایستاد و سر به سوى آسمان بلند كرده گفت:«اللهم لا تردنى الى اهلى»!

حضرت فرمود:او را در همین سرزمین دفن كنید،و قبر او و شهداى دیگر«احد»هم اكنون در هر سال مزار میلیونها مسلمان است كه با چشمان اشك بار و دل سوخته بر سر آن قبرها ایستاده و بر آنها درود مى‏فرستند.

حنظلة بن ابى عامر

حنظله جوانى بود از انصار مدینه و پدرش ابو عامر در سلك دشمنان اسلام و در میان لشكر قریش بود و تا پایان عمر نیز به حال كفر باقى ماند،اما حنظله فرزند او از مسلمانان پر شور و فداكار انصار به شمار مى‏رفت و چون مسلمانان براى جنگ احد بسیج شدند و مى‏خواستند حركت كنند مصادف شده بود با شب زفاف و عروسى او و از این رو به نزد رسول خدا(ص)آمده و ماندن در مدینه و یا رفتن همراه سپاه مسلمانان را به نظر آن حضرت موكول كرد و رسول خدا(ص)به او اجازه داد آن شب را درمدینه بماند و عروسى كند.

حنظله آن شب را در مدینه ماند و مراسم عروسى انجام گرفت و فردا صبح زود،روى ایمان و عشقى كه به جهاد در راه دین و دفاع از رهبر عالى‏قدر خود داشت پیش از آنكه غسل جنابت كند شتابانه آماده حركت به سوى احد گردید.

على بن ابراهیم(ره)نقل كرده:هنگامى كه حنظله خواست روانه میدان جنگ شود همسرشـكه دختر عبد الله بن ابى بودـپیش آمده و جلوى او را گرفت و به نزد چهار تن از مردان انصار فرستاد و چون آنان حاضر شدند به حنظله گفت:در حضور اینان شهادت بده كه دیشب با من عروسى كرده‏اى و عمل زناشویى انجام شد و حنظله گواهى داد.

و چون حنظله به راه افتاد،از آن زن پرسیدند:براى چه این كار را كردى؟گفت:دوش در خواب دیدم كه گویا آسمان شكافته شد و حنظله وارد آسمان گردید و سپس بسته شد و من از این خواب دانستم كه حنظله در این جنگ به شهادت خواهد رسید،خواستم تا شما بدانید او با من عروسى كرده كه اگر حامله شدم معلوم باشد فرزند حنظله است(و مورد تهمت قرار نگیرم). (1)

و به هر ترتیب حنظله با سرعت به میدان جنگ آمد و با شجاعت و شهامتى كه در گیر و دار جنگ از خود نشان داد خود را به ابو سفیان سركرده لشكر قریش رسانید و اسب او را پى كرد و چیزى نمانده بود كه او را به قتل برساند،ولى ابو سفیان در حالى كه پیاده از برابر شمشیر حنظله مى‏گریخت مشركان را به كمك طلبید و سرانجام یكى از آنها به نام شداد بن اوس سر راه بر حنظله گرفت و پس از زد و خوردى كه با هم كردند حنظله را به قتل رسانید و ابو سفیان در مدح او اشعارى سرود و تا زنده بود حیات و زندگى خود را مرهون او مى‏دانست .

و چون جنگ به پایان رسید رسول خدا(ص)درباره او فرمود:حنظله را فرشتگان غسل دادند و هنگامى كه وضع حال او را از همسرش پرسیدند؟گفت:حنظله وقتى ازخانه بیرون رفت جنب بود و با همان حال جنابت به جنگ رفته بود و از آن پس در تاریخ به«حنظله غسیل الملائكه»معروف گردید .

صف آرایى دو لشكر

روز شنبه نیمه ماه شوال بود كه هر دو لشكر در«احد»برابر یكدیگر قرار گرفته و براى جنگ و كارزار آماده شده و صف آرایى كردند.رسول خدا(ص)لشكریان خود را كه هفتصد نفر بودند چنان قرار داد كه پشت آنها به كوه احد و رو به سوى مكه و لشكریان قریش بود و چون در كوه احد دره و شكافى قرار داشت كه دشمن مى‏توانست از آنجا خود را به مسلمانان رسانده و از آن سو حمله كنند،پیغمبر(ص)عبد الله بن جبیر را با پنجاه نفر تیرانداز در آنجا گماشت و بدانها دستور داد از آن دره نگهبانى كنند و مراقب باشند تا دشمن از آنجا حمله نكند،و چون مى‏دانست نگهبانى آن دره براى پیروزى لشكریان بسیار مؤثر است سفارش و تأكید زیادى به آنها كرده و به گفته برخى از ناقلان حدیث،بدانها فرمود:اگر دیدید ما دشمن را شكست داده و تا مكه نیز آنها را تعقیب كردیم شما از جاى خود حركت نكنید و اگر هم دیدید آنها ما را شكست داده تا وارد مدینه شدند باز هم شما از جاى خود حركت نكنید و در روایت شیخ مفید(ره)است كه فرمود:اگر دیدید همگى ما نیز كشته شدیم شما از جاى خود حركت نكنید،زیرا شكست ما از همین جا شروع خواهد شد.

ابو سفیان نیز صف آرایى لشكر كرده و چون متوجه اهمیت آن تنگه شد خالد بن ولید را با دویست نفر شمشیر زن مأمور كرد تا در كمین آن پنجاه نفر باشند و بدو دستور داد وقتى دیدید دو لشكر به هم ریختند اگر توانستید از این تنگه سرازیر شده و شمشیر در آنها بگذارید .

آن گاه رسول خدا(ص)در برابر لشكر ایستاده و خطبه‏اى ایراد كرد و ضمن سفارش به پایدارى و استقامت در برابر دشمنان دین و جهاد در راه خدا پاره‏اى از احكام اسلام را نیز بیان فرمود،و در این وقت بود كه ابو سفیان به نزد پرچمداران قریش كه در رأس آنها طلحة بن ابى طلحه قرار داشت و او را«كبش الكتیبة»یعنى مهتر و سردار لشكرمى‏خواندند آمده گفت :شما بخوبى مى‏دانید كه هر چه بر سر ما بیاید از ناحیه شما خواهد آمد و در جنگ بدر به خاطر افتادن پرچم بود كه ما شكست خوردیم،اكنون ببینید اگر تاب نگهدارى و محافظت آن را ندارید پرچم را به ما بسپارید تا ما بخوبى از آن نگهدارى كنیم.

این حرف بر طلحه گران آمد و برآشفت و بدو گفت:آیا به ما چنین مى‏گویى؟به خدا من امروز این پرچمها را تا وسط حوضهاى مرگ پیش مى‏برم و تا آخرین قطره خون خود از آنها دفاع خواهم كرد و به دنبال آن گفتار خود را به میان دو لشكر رسانده و مبارز طلبید و به خاطر غرورى كه داشت از روى تمسخر فریاد زد:

دنباله این ماجراى جانگداز را ابن هشام از خود وحشى این گونه نقل كرده است كه گفت:من در آن زمان غلام جبیر بن مطعم بودم و عموى جبیر یعنى طعیمة بن عدى در جنگ بدر به دست مسلمانان كشته شده بود و چون جنگ احد پیش آمد و سپاه قریش به سوى مدینه حركت كرد جبیر به من گفت:اگر بتوانى در این جنگ حمزة بن عبد المطلب عموى محمد را به جاى عموى من طعیمة بكشى تو را آزاد خواهم كرد،من كه بزرگ شده حبشه بودم و در پرتاب كردن حربه مانند حبشیان دیگر مهارت داشتم به همراه قریش به مدینه آمدم و جنگ كه شروع شد سراغ حمزه را گرفتم و چون او را به من نشان دادند همه جا مانند سایه او را تعقیب كرده و مراقب بودم تا فرصتى به دست آورده و«زوبین» (2) خود را به سوى او پرتاب كنم.

حمله‏هاى حمزه بسیار سخت بود و به هر سو كه حمله مى‏كرد صفوف منظم قریش را از هم مى‏درید و كسى نمى‏توانست در برابر او مقاومت كند،من نیز كه در كمینش بودم گاهى ناچار مى‏شدم در پشت درخت و یا سنگى مخفى شوم تا مبادا چشمش به من افتاده و مرا بكشد.

تا هنگامى كه سباع بن عبد العزى در پیش روى او در آمد و حمزه سرگرم قتل او گردید در این وقت فرصتى به دست آوردم و زوبین خود را حركتى دادم و به سوى او پرتاب كردم و آن حربه تهیگاه حمزه را شكافت و از میان دورانش خارج گردید.

حمزه برگشت تا خود را به من برساند و انتقام گیرد ولى من فرار كرده و او نتوانست به من برسد و روى زمین افتاد،من همچنان ایستادم تا چون جان سپرد،پیش رفته و زوبین خود را از تهیگاهش بیرون آوردم و چون منظورم حاصل شده بود به میان لشكرگاه رفته و آسوده خاطر نشستم زیرا هدف من تنها كشتن حمزه و آزاد شدن بود كه آن را انجام داده بودم،و چون به مكه بازگشتم جبیر مرا آزاد كرد (3) و در نقل دیگرى است كه وحشى پس از قتل حمزه شكم آن جناب را درید و جگرش را بیرون آورد و براى هند دختر عتبة برد،و هند قطعه‏اى از آن جگر را بریده و در دهان گذارد ولى نتوانست بخورد و آن را بیرون انداخت و به شكرانه این مژده و طبق وعده‏اى نیز كه داده بود طلا و جواهرات خود را بیرون آورده به وحشى داد.

«اى محمد شما عقیده دارید با شمشیرهاى خود ما را به دوزخ مى‏فرستید و ما نیز شما را به بهشت روانه مى‏كنیم،پس هر كدام از شما كه آرزوى رفتن بهشت را دارد به جنگ من بیاید.»

على(ع)كه این سخن را شنید شتابان به سوى او رفت و با خواندن این ارجوزه آمادگى خود را براى جنگ با او اعلام فرمود:

یا طلح ان كنتم كما تقول‏ 
لكم خیول و لنا نصول‏فاثبت لننظر اینا المقتول‏ 
و اینا أولى بما تقول‏فقد أتاك الاسد الصئول‏ 
بصارم لیس به فلول‏ینصره القاهر و الرسول‏طلحه گفت:اى«قضم»مى‏دانستم كه جز تو كسى جرئت كارزار و جنگ مرا نخواهد داشت.

این را گفته و حمله كرد،على(ع)ضربت او را با سپرى كه داشت دفع نمود و خود شمشیرى بر سر او زد كه كاسه سر او را از وسط شكافت و همچنان تا چانه‏اش را از میان دو نیم كرد و بر زمین افتاد و به نقلى شمشیرى حواله پاى او كرد كه هر دو ران را با هم قطع كرد و از پشت بر زمین افتاد،با كشته شدن طلحه برادرش عثمان بن أبى طلحه پیش آمد و پرچم را برداشت او نیز به شمشیر على(ع)از پاى در آمد و همچنین یكى پس از دیگرى تا نه تن از قبیله بنى عبد الدار كه پرچمدار قریش بودند هر كدام پرچم رابه دست گرفتند و به شمشیر على بن ابیطالب(ع)و برخى نیز با تیرهاى كارى عاصم بن ثابت(كه در تیراندازى مهارت فوق العاده‏اى داشت)از پاى در آمدند.

دیگر كسى جرئت نكرد آن پرچم میشوم را بردارد تا اینكه زنى به نام عمره دختر علقمه پیش آمد و آن پرچم را برداشته روى زمین نصب كرد.

كشته شدن پرچمداران رعب عجیبى در دل قریش انداخت و آثار شكست در چهره‏ها ظاهر گردید و به دنبال آن حمله عمومى از طرف مسلمانان شروع شد.زنان قریش براى تحریك مردان شروع به خواندن شعر و نواختن دف كرده به صورت سرودهاى جنگى مى‏خواندند:

ویها بنى عبد الدار 
ویها حماة الادبار 
ضربا بكل بتار (4)  
و گاهى نیز مى‏خواندند:

ان تقبلوا نعانق‏ 
و نفرش النمارق‏ 
او تدبروا نفارق‏ 
فراق غیر وامق (5)

از آن سو حمزة بن عبد المطلب عموى پیغمبر چون شیرى غران به راست و چپ لشكر دشمن حمله مى‏افكند و هر كه سر راهش مى‏آمد او را از پاى در مى‏آورد ابو دجانه انصارى با شهامت بى‏نظیر خود و شمشیرى كه پیغمبر به دستش داده بود مرد و مركب را روى هم مى‏ریخت.مى‏نویسند آن شمشیر را بالاى سر هر كس به گردش در مى‏آورد جان سالم به در نمى‏برد و حتى در حین كارزار به«هند»همسر ابو سفیان رسید و خواست او را هم با آن شمشیر به قتل رساند اما متوجه شد كه این شمشیر رسول خدا(ص)است.و او هم زنى است و نخواست آن شمشیر مقدس را به خون زنى مشرك آلوده سازد.على بن ابیطالب نیز از یك سو و سایر مسلمانان جانباز و فداكار از مهاجر و انصار نیز سر غیرت آمده و بسختى مشركین را شكست دادند و هزیمت آنان به سوى مكه شروع شد،و بت بزرگ خودـیعنى هبلـرا نیز كه همراه آورده بودندرها كرده بر زمین افتاد و حتى اثاثیه و اسباب و خیمه و خرگاه خود را نیز رها كرده و فرار كردند،زنانى كه همراه آنها آمده بودند شروع به سرزنش فراریان كرده با حماسه‏هاى جنگى و دف و چنگ خواستند آنها را باز گردانند،ولى نتوانستند و آنها نیز پا به فرار گذاردند.

سربازان مسلمان پس از اینكه مقدارى آنها را تعقیب كردند مغرورانه به سوى میدان جنگ بازگشته و با خیالى آسوده به جمع آورى غنایم پرداختند و با سابقه‏اى كه از جنگ بدر و آن پیروزى بیرون از انتظار داشتند اطمینان یافتند كه اینجا هم دیگر شكست نخواهند خورد و مشركین از راهى كه رفته‏اند باز نخواهند گشت.

در اینجا بود كه یك صفت نكوهیده دیگر یعنى به جنبش آمدن صفت طمع در دل تیراندازانى كه همراه عبد الله بن جبیر از دهانه دره نگهبانى مى‏كردند به این غرور اضافه شد و صحنه جنگ را عوض كرد و این پیروزى برق آساى مسلمانان را مبدل به شكست نموده ننگ آن شكست رسوا كننده را از چهره مشركین پاك كرد و آن هزیمت قبیح را جبران نمود.و به تعبیر واضح‏تر غرور و نافرمانى از دستور رهبر عالى قدر اسلام سبب شكست مسلمانان گردید.

زیرا وقتى تیراندازان از بالاى دره مشاهده كردند كه مسلمانان به جمع آورى غنایم مشغول شده و مشركین هزیمت كردند،یكى یكى به منظور به دست آوردن غنیمت و براى آنكه از یكدیگر عقب نمانند به سوى دره سرازیر شدند و هر چه عبد الله بن جبیر فریاد زد:نروید و از دستور رسول خدا(ص)سرپیچى نكنید!كسى به حرف او گوش نداد،و برخى هم در پاسخش گفتند:

آن وقت كه پیغمبر سفارش كرد از اینجا حركت نكنید نمى‏دانست كه مسلمانان پیروز مى‏شوند .

و به هر ترتیب به فاصله اندكى چهل نفر از آنها رفتند و به همراه عبد الله بن جبیر جز ده تن باقى نماند،خالد بن ولید كه با دویست نفر از جنگجویان قریش در كمین تیراندازان بود و تا آن وقت نتوانسته بود از آن تنگه و شكاف عبور كند و از پشت سر خود را به مسلمانان برساند و در هر بار كه مى‏خواست منظور خود را عملى سازد بارگبار تیرهاى آنان مواجه مى‏شد،وقتى متوجه شد ده نفر تیرانداز بیشتر نمانده با همراهان خود بدانها حمله كرد و آنان را كشته و شمشیر در میان مسلمانانى كه با خیالى آسوده براى جمع آورى غنایم خم شده بودند گذاردند و آنان را غافلگیر ساختند.

در این میان همان زن یعنى عمره دختر علقمه حارثیه وقتى خالد و همراهان را از دور مشاهده كرد پیش رفته و پرچم قریش را كه روى زمین افتاده بود بلند كرد و قسمتى از سپاه فرارى قریش را دور آن جمع نمود.

زنان قریش نیز كه در حال فرار بودند وقتى پشت سر خود را نگریستند و پرچم افراشته قریش را مشاهده كردند به سرزنش و ملامت مردان مشغول شده و با موهاى پریشان و گریبانهاى چاك زده و فریادهاى دیوانه‏وار خویش،آنها را به بازگشت به میدان جنگ تشویق نمودند و تدریجا صحنه جنگ به سود قرشیان عوض شد و مسلمانان گروه گروه رو به هزیمت و فرار نهادند،و جمعى نیز بدون آنكه متوجه باشند شمشیر به روى یكدیگر كشیدند،و به هر كس مى‏رسیدند شمشیر مى‏زدند تا خود را از مهلكه نجات دهند




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1389/02/7 توسط مهدی آرا