تبلیغات
ایرانیان - نقشه ی قتل حضرت محمد (ص)
ایرانیان
چو ایران مباشد تن من مباد

شدر الدر المنثور است كه عبد الرزاق، احمد، عبد بن حمید، ابن منذر، طبرانى، ابو الشیخ، ابن مردویه و ابو نعیم در كتاب دلائل و خطیب همگى از ابن عباس (رضى اللَّه عنهما) روایت كرده اند كه در باره آیه ی " وَ إِذْ یَمْكُرُ بِكَ الَّذِینَ كَفَرُواْ لِیُثْبِتُوكَ أَوْ یَقْتُلُوكَ أَوْ یخُْرِجُوكَ وَ یَمْكُرُونَ وَ یَمْكُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیرُْ الْمَاكِرِین؛ و [یادآور] وقتى را كه كافران در حق تو نیرنگ مى كردند تا تو را در بند كشند یا بكشند یا بیرونت كنند، و آنها نیرنگ مى كردند و خدا هم نیرنگ مى كرد و خداوند از همه نیرنگ كنندگان ماهرتر است."

سوره ى انفال آیه ى 30 گفته است: قریش شبى در مكه مجلس شور تشكیل داده برخى از ایشان گفتند: وقتى صبح شد او را گرفته و در بند كنید- مقصودشان رسول خدا (ص) بود- بعضى دیگر گفتند: بلكه او را بكشید، و عده اى رأى دادند كه باید او را از مكه بیرون كنید. خداوند رسول گرامى خود را از تصمیم ایشان آگاه كرد، و آن شب على (رضى اللَّه عنه) در بستر پیغمبر (ص) خوابید، و رسول خدا (ص) شبانه از شهر خارج شد تا به غار رسید، مشركین اطراف خانه را محاصره كرده و على (ع) را به خیال اینكه پیغمبر است تحت نظر گرفتند، صبح كه شد یكباره به درون خانه یورش برده و وقتى با على (رضى اللَّه عنه) روبرو شدند فهمیدند كه خداوند نقشه ایشان را خنثى كرده، از على (ع) پرسیدند، رفیقت كجا است؟ فرمود: نمى دانم، ناچار اثر پاى رسول خدا (ص) را گرفته و هم چنان پیش مى رفتند تا به كوه رسیدند، در آنجا اثر را گم كرده و ناگزیر به بالاى كوه رفته و به در غار رسیدند، دیدند عنكبوت به در غار تار تنیده با خود گفتند: اگر وارد این غار شده باشد معقول نیست كه عنكبوت به در آن تار تنیده باشد، به ناچار برگشتند. و رسول خدا (ص) سه شب در آنجا توقف كرد «1».

و در تفسیر قمى مى گوید: سبب نزول این آیه آن بود كه وقتى رسول خدا (ص) در مكه دعوت خود را علنى كرد دو قبیله اوس و خزرج نزد او آمدند، رسول خدا (ص) به ایشان فرمودند: آیا حاضرید از من دفاع كنید و صاحب جوار من باشید، و من هم كتاب خدا را بر شما تلاوت كنم و ثواب شما در نزد خدا بهشت بوده باشد؟ گفتند: آرى، از ما براى خودت و براى پروردگارت هر پیمانى كه خواهى بگیر، فرمود: قرار ملاقات بعدى شب نیمه ایام تشریق، و محل ملاقات عقبه، اوس و خزرج از آن جناب جدا شده و به انجام مناسك حج پرداختند آن گاه به منى برگشتند، و آن سال با ایشان جمع بسیارى نیز به حج آمده بودند.

روز دوم از ایام تشریق كه شد رسول خدا (ص) به ایشان فرمود: وقتى شب شد همه در خانه عبد المطلب در عقبه حاضر شوید، و مواظب باشید كسى بیدار نشود، و نیز رعایت كنید كه تك تك وارد شوید، آن شب هفتاد نفر از اوس و خزرج در آن خانه گرد آمدند، رسول خدا (ص) به ایشان فرمود: آیا حاضرید از من دفاع كنید و مرا در جوار خود بپذیرید تا من كتاب پروردگارم را بر شما بخوانم و پاداش شما بهشتى باشد كه خداوند ضامن شده؟. از آن میان اسعد بن زراره و براء بن معرور و عبد اللَّه بن حزام گفتند: آرى، یا رسول اللَّه، هر چه مى خواهى براى پروردگارت و براى خودت شرط كن. حضرت فرمود: اما آن شرطى كه براى پروردگارم مى كنم این است كه فقط او را پرستش كنید، و چیزى را شریك او نگیرید، و آن شرطى كه براى خودم مى كنم این است كه از من و اهل بیت من به همان نحوى كه از خود و اهل و اولاد خود دفاع مى كنید، دفاع كنید. گفتند: پاداش ما در مقابل این خدمت چه خواهد بود؟ فرمود: بهشت خواهد بود در آخرت، و در دنیا پاداشتان این است كه مالك عرب مى شوید و عجم هم به دین شما درمى آیند، و در بهشت پادشاه خواهید بود. گفتند: اینك راضى هستیم.

حضرت فرمود: دوازده نفر نقیب را از میان خود انتخاب كنید تا بر این معنا گواه شما باشند، هم چنان كه موسى از بنى اسرائیل دوازده نقیب گرفت. به اشاره جبرئیل كه مى گفت: این نقیب، این نقیب، دوازده نفر تعیین شدند، نه نفر از خزرج، و سه نفر از اوس، از خزرج اسعد بن زراره، براء بن معرور، عبد اللَّه بن حزام (پدر جابر بن عبد اللَّه)، رافع بن مالك، سعد بن عباده، منذر بن عمر، و عبد اللَّه بن رواحه، سعد بن ربیع و عبادة بن صامت و از اوس ابو الهیثم بن تیهان كه از اهل یمن بود، اسید بن حصین و سعد بن خیثمه تعیین گردیدند.

وقتى این مراسم به پایان رسید و همگى با رسول خدا (ص) بیعت كردند، ابلیس در میان قریش و طوایف دیگر عرب بانگ برداشت كه اى گروه قریش و اى مردم عرب! این محمد است و این بى دینان مدینه اند كه در محل جمره عقبه با وى براى محاربه با شما بیعت مى كنند، و فریادش چنان بود كه همه اهل منى آن را شنیدند، قریش به هیجان آمده و با اسلحه به طرف آن حضرت روى آوردند، رسول خدا (ص) هم این صدا را شنید، و به انصار دستور داد تا متفرق شوند، انصار گفتند: یا رسول اللَّه، اگر دستور فرمایى با شمشیرهاى خود در برابرشان ایستادگى كنیم، رسول خدا (ص) فرمود: من به چنین چیزى مامور نشده ام، و خداوند اذنم نداده كه با ایشان بجنگم، گفتند: آیا تو هم با ما به مدینه مى آیى؟ فرمود: من منتظر امر خدایم.

در این میان قریش همگى با اسلحه روى آوردند، حمزه و امیر المؤمنین (ع) در حالى كه شمشیرهایشان همراهشان بود بیرون شده و در كنار عقبه راه را بر قریش گرفتند، وقتى چشم قریشیان به آن دو نفر افتاد گفتند: براى چه اجتماع كرده بودید؟ حمزه گفت: ما اجتماع نكردیم و اینجا كسى نیست، و این را هم بدانید كه به خدا سوگند احدى از این عقبه نمى گذرد مگر اینكه من به شمشیر خود او را از پا درمى آورم.

قریش این را كه دیدند به مكه برگشته و با خود گفتند: ایمن از این نیستیم كه یكى از بزرگان قریش به دین محمد درآمده و او و پیروانش به همین بهانه در دار الندوة اجتماع كنند، و در نتیجه مرام ما تباه گردد- و قانون قریشیان چنین بود كه كسى داخل دار الندوة نمى شد مگر اینكه چهل سال از عمرش گذشته باشد- لذا به منظور پیشگیرى از چنین پیشامدى بى درنگ در دار الندوة مجلس تشكیل داده و چهل نفر از سران قریش گرد هم جمع شدند، و ابلیس به صورت پیرى سالخورده در انجمن ایشان درآمد، دربان پرسید تو كیستى؟ گفت: من پیرى از اهل نجدم كه هیچ گاه رأى صائبم را از شما دریغ نداشته ام و چون شنیده ام كه در باره این مرد انجمن كرده اید آمده ام تا شما را كمك فكرى كنم. دربان گفت: اینك در آى، ابلیس داخل شد.

بعد از آنكه جلسه وارد شور شد ابو جهل گفت: اى گروه قریش! همه مى دانند كه هیچ طایفه از عرب به پایه عزت ما نمى رسد، ما خانواده خدائیم، همه طوائف عرب سالى دو بار بسوى ما كوچ مى كنند، و ما را احترام مى گذارند، علاوه، ما در حرم خدا قرار داریم كسى را جرأت آن نیست كه به ما طمع ببندد ما چنین بوده ایم تا اینكه محمد بن عبد اللَّه در میان ما پیدا شد، و چون او را مردى صالح و بى سر و صدا و راستگو یافتیم به لقب امین او را ملقب كردیم، تا آنكه رسید به آنجا كه رسیده، ما هم چنان پاس حرمتش را داشتیم، ولى از این رفتار سوء استفاده كرد و ادعا كرد كه فرستاده خدا است، و اخبار آسمان را برایش مى آورند، عقاید ما را خرافى دانست، و خدایان ما را ناسزا گفت و جوانانمان را از راه بیرون كرد، و میان جماعت هاى ما تفرقه انداخت، هیچ لطمه اى بزرگتر از این نبود كه پدران و نیاكان ما را دوزخى خواند و من اینك فكرى در باره او كرده ام، گفتند: چه فكرى كرده اى؟ گفت: من صلاح مى بینم مردى از میان خود انتخاب كنیم تا او را بكشد، اگر بنى هاشم به خون خواهى او برخاستند به جاى یك خونبها ده خونبها به ایشان مى پردازیم.

خبیث (ابلیس) گفت: این رأى ناپسند و نادرستى است، گفتند: چطور؟ گفت: براى اینكه قاتل محمد را خواهند كشت، و آن كدامیك از شما است كه خود را به كشتن دهد؟، آرى اگر محمد كشته شود بنى هاشم و هم سوگندان خزاعى ایشان به تعصب درآمده و هرگز راضى نمى شوند كه قاتل محمد آزادانه روى زمین راه برود، و قهرا میان شما و ایشان جنگ واقع خواهد شد و در حرمتان به كشت و كشتار وادار مى گردید. یكى دیگر از ایشان گفت: من رأى دیگرى دارم، ابلیس گفت: رأى تو چیست؟ گفت: او را در خانه اى زندانى كنیم و قوت و غذایش دهیم تا مرگش برسد، و مانند زهیر و نابغه و امرء القیس بمیرد. ابلیس گفت: این از رأى ابو جهل نكوهیده تر و خبیث تر است. گفتند: چطور؟ گفت: براى اینكه بنى هاشم به این پیشنهاد رضایت نمى دهند، و در یكى از موسم ها كه همه اعراب به مكه مى آیند نزد اعراب استغاثه برده و به كمك ایشان محمد را از زندان بیرون مى آورند.

یكى دیگر از ایشان گفت: نه، و لیكن او را از شهر و دیار خود بیرون نموده و خود به فراغت بتهایمان را پرستش مى كنیم. ابلیس گفت: این از آن دو رأى نكوهیده تر است. گفتند: چطور؟ گفت: براى اینكه شما زیباترین و زبان آورترین و فصیح ترین مردم را از شهر و دیار خود بیرون مى كنید، و او را بدست خود به اقطار عرب راه مى دهید، و او همه را فریفته و به زبان خود مسحور مى كند، یك وقت خبردار مى شوید كه سواره و پیاده عرب مكه را پر كرده متحیر و سرگردان مى مانید. بناچار همگى به ابلیس گفتند: پس تو اى پیر مرد بگو كه رأى چیست؟ ابلیس گفت: جز یك پیشنهاد هیچ علاج دیگرى در كار او نیست، پرسیدند آن پیشنهاد چیست؟ گفت: آن این است كه از هر قبیله اى از قبائل و طوائف عرب یك نفر انتخاب شود، حتى یك نفر هم از بنى هاشم، و این عده هر كدام یك كارد و یا آهن و یا شمشیرى برداشته و نابهنگام بر سرش ریخته همگى دفعتا بر او ضربه اى وارد آورند، تا معلوم نشود به ضربه كدامیك كشته شده، و در نتیجه خونش در میان قریش متفرق و گم شود، و بنى هاشم نتوانند به خون خواهى او قیام كنند، چون یك نفر از خود ایشان شریك بوده، و اگر بناچار مطالبه خونبها كردند شما مى توانید سه برابر آن را هم بدهید، گفتند: آرى، ده برابر مى دهیم، آن گاه همگى رأى پیر مرد نجدى را پسندیده و بر آن متفق شدند، و از بنى هاشم ابو لهب عموى پیغمبر داوطلب شد.

از طرفى جبرئیل به رسول اللَّه (ص) نازل شد و براى وى خبر آورد كه قریش در دار الندوة اجتماع نموده و علیه تو توطئه مى كنند، خداوند این آیه را نازل كرد:" وَ إِذْ یَمْكُرُ بِكَ الَّذِینَ كَفَرُوا لِیُثْبِتُوكَ أَوْ یَقْتُلُوكَ أَوْ یُخْرِجُوكَ وَ یَمْكُرُونَ وَ یَمْكُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیْرُ الْماكِرِینَ". آن شبى كه قریشیان مى خواستند آن حضرت را به قتل برسانند اجتماع كرده به مسجد الحرام درآمدند، و شروع كردند به سوت زدن و كف زدن و دور خانه طواف كردن، خداوند در این باره آیه ی " وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ إِلَّا مُكاءً وَ تَصْدِیَةً؛ و نماز ایشان در كنار خانه خدا جز سوت كشیدن و كف زدن نبود" سوره ی انفال آیه ی 35، را نازل كرد، كه منظور از" مكاء" سوت زدن و منظور از" تصدیة" كف زدن است، و این آیه به دنبال آیه ی " وَ إِذْ یَمْكُرُ بِكَ الَّذِینَ كَفَرُوا" نازل شده، هر چند بعد از آیات بسیارى در قرآن نوشته شده است.

وقتى خواستند بر آن حضرت درآمده و به قتلش برسانند، ابو لهب گفت: من نمى گذارم شبانه به خانه او درآیید، براى اینكه در خانه زن و بچه هست، و ما ایمن نیستیم از اینكه دست خیانت كارى به آنان نرسد، لذا او را تا صبح تحت نظر مى گیریم وقتى صبح شد وارد شده و كار خود را مى كنیم، به همین منظور آن شب تا صبح اطراف خانه رسول خدا (ص) خوابیدند.

از طرفى رسول خدا (ص) فرمود تا بسترش را بگستردند، آن گاه به على بن ابى طالب (ع) فرمود: جانت را فداى من كن، عرض كرد: چشم یا رسول اللَّه، فرمود: در بستر من بخواب و پتوى مرا به سر بكش، على (ع) در بستر پیغمبر (ص) خوابید و پتوى آن حضرت را بر سر كشید. آن گاه جبرئیل آمد و دست رسول خدا (ص) را گرفت و از منزل بیرون برد، و از میان قریشیان كه همه در خواب بودند عبور داد، و این در حالى بود كه رسول خدا (ص) آیه" وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ؛ و قرار دادیم در جلو رویشان و از پشت سرشان سدى پس پوشیدیمشان و در نتیجه ایشان نمى بینند. سوره یس آیه 90، را مى خواند. جبرئیل گفت: راه ثور را پیش گیر، و ثور كوهى است بر سر راه منى و از این جهت ثور (گاو) نامیده اند كه كوهانى نظیر كوهان گاو دارد، و رسول خدا (ص) وارد غار ثور شده و در آنجا چه شد بماند.

وقتى صبح شد قریش به درون خانه ریخته و یكسره بطرف بستر رفتند، على (ع) از رختخواب پرید و در برابرشان ایستاد و گفت: چكار دارید؟ گفتند: محمد كجا است؟ گفت: مگر او را به من سپرده بودید؟ شما خودتان مى گفتید: او را از شهر و دیار خود بیرون مى كنیم، او هم (قبل از اینكه شما بیرونش كنید) خودش بیرون رفت، قریش رو به ابى لهب آورده و او را به باد كتك گرفته و گفتند: این نقشه تو بود كه از سر شب ما را به آن فریب دادى.

به ناچار راه كوه ها را پیش گرفته و هر یك بطرفى رهسپار شدند، در میان آنان مردى بود از قبیله خزاعه به نام" ابو كرز" كه جاى پاى اشخاص را خوب تشخیص مى داد، قریشیان به او گفتند: امروز روزى است كه تو باید هنرنمایى كنى، ابو كرز به در خانه رسول خدا (ص) آمد و به قریشیان جاى پاى رسول خدا (ص) را نشان داد و گفت: به خدا سوگند این جاى پا مانند جاى پایى است كه در مقام است- منظور جاى پاى ابراهیم (ع) است. مترجم- و چون آن شب ابو بكر به طرف منزل رسول خدا (ص) مى آمد و حضرت او را برگردانید و با خود به غار برد ابو كرز گفت: این جاى پا مسلما جاى پاى ابى بكر و یا جاى پاى پدر او است، آن گاه گفت شخص دیگرى غیر از ابى بكر نیز همراه او بوده، و هم چنان جلو مى رفت و اثر پاى آن حضرت و همراهش را نشان مى داد تا به در غار رسید.

آن گاه گفت از اینجا رد نشده اند، یا به آسمان رفته و یا به زمین فرو شده اند، چون احتمال نمى داد وارد غار شده باشند، زیرا خداوند عنكبوت را مامور كرد تا دهنه ورودى غار را با تار خود بپوشاند، علاوه سواره اى از ملائكه در میان قریشیان گفت: در غار كسى نیست، لذا قریشیان در دره هاى اطراف پراكنده شدند، و خداوند بدین وسیله ایشان را از فرستاده خود دفع كه، آن گاه به رسول گرامى خود اجازه داد تا مهاجرت كند.

علامه ی طباطبایی ره: روایتى قریب به این مضمون بطور خلاصه الدر المنثور از ابن اسحاق و ابن جریر و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابى نعیم و بیهقى با هم در دلائل از ابن عباس روایت كرده، و لیكن مطالبى كه در آن روایت به پیر مردى نجدى نسبت داده بود به ابى جهل نسبت داده و گفته است كه پیر مرد نجدى ابو جهل را در حرفهایش تصدیق مى كرده، و در نتیجه قریشیان همه گفتار او را پسندیدند. و مساله درآمدن ابلیس در آن انجمن به صورت پیر مردى از اهل نجد در روایات از طرق شیعه و سنى آمده است




نوشته شده در تاریخ جمعه 1389/03/28 توسط مهدی آرا